تبلیغات
انقلابی - مطالب شهدا
یکشنبه 5 آبان 1392

عزت نفس یا عدم شکنجه!!!

   نوشته شده توسط: M A S A    نوع مطلب :انسان شناسی ،سبک زندگی ،حب الراحت ،اصطلاحات ،انقلابی ،شهدا ،روزانه ،

موضوعی بهتر از این نتونستم پیدا کنم...

تو کتاب حکایت زمستان در یه فصلی از آن آزاده بزرگوار به علت کاری که کرده بود(دقیقا یادم نیست و کتاب خودم هم نبوده تا خود متن رو بذارم به محض اینکه کتاب دستم اومد متن رو میذارم...) کنار چند نفر دیگه از اسیران میره، میبینه که کفشهای کثیف بعثی های کثیف رو به دندون گرفته ان.

عصبانی میشه و کفش ها رو از دهن اسرا میگیره و پرت میکنه به طرف بعثی ها و هر شکنجه ای میکنن نمیتونن کفش ها رو تو دهنش بذارن...

اسرا برای اینکه از دست شکنجه ها فرار کنن کفش تو دهنشون میذارن و لی هرکاری میکنن عباس خان حسین مردی قبول نمیکنه...

میگه عزت نفس من بالاتر از اینه که برای فرار از شکنجه اینکارا رو بکنم!!!

الان ما به چه روزی افتادیم که برای اینکه شکممون سیر شه عزتمون رو زیر پا میذاریم و میخواهیم با این سگها که هیچی سرشون نمیشه مذاکره کنیم و آخر سر هم دست از پا دراز تر برمیگردیم.

چطور میتونیم جواب این شهدا و آزاده ها و جانبازان رو بدیم با این طرز فکرمون...

بابا قرآن صراحتا میگه:«لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی كَبَدٍ»

انسان در سختی آفریده شده و هرکاری هم بکنی این سختی تمومی نداره...

اگه قرار بر راحت زندگی کرن بود که امامان ما از همه لایقتر برا راحتی بودند...





شنبه 25 آذر 1391

به او گفتم نترس همانا تو برتری!

   نوشته شده توسط: M A S A    نوع مطلب :انقلابی ،شهدا ،

زن بود، عاطفه داشت، اما با آنكه اسیر شده و رنج فراوان دیده بود خم به ابرو نمی آورد.

مانند كوهی استوار در برابر یزید ایستاد و آیه ای خواند:


ثُمَّ کَانَ عَاقِبَةَ الَّذِینَ أَسَاءُوا السُّوءَى أَنْ کَذَّبُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَکَانُوا بِهَا یَسْتَهْزِئُونَ ﴿١٠﴾روم

ای یزید گمان مبر با اسارت ما، با در تنگنا قرار دادنمان و شهر به شهر گرداندنمان بر كرامت و عظمت خود افزوده ای.

این مهلت برای آنست كه به گناهان خود بیافزایی و عاقبت چنین افرادی عذابی است خواركننده.

منتهی الآمال،ص599


چهارشنبه 23 فروردین 1391

محبوبترین بندگان

   نوشته شده توسط: آزاد    نوع مطلب :شهدا ،

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:

محبوبترین بندگان نزد خداوند، کسانی هستند که برای بندگان خدا، سودمند تر باشند.
راهنمای انسانیت،ترجمه نهج الفصاحه،ص584،ح86



شهید عباس بابایی

یک روز با عباس سوار موتور سیکلت بودیم. تا مقصد، چند کیلومتری مانده بود. یکدفعه عباس گفت:«دایی نگه دار!»
متوجه پیرمردی شدم که با پای پیاده تو مسیر می رفت.
عباس پیاده شد، از پیرمرد خواست که پشت سر م سوار موتور شد.
بعد از سوار شدن پیر مرد، به من گفت: دایی جان، شما ایشان را برسون؛ من خودم بقیه راه رو میام.
پیر مرد را گذاشتم جایی که می خواست بره.
هنوز چند متری دور نشده بودم که دیدم عباس دوان دوان رسید؛ نگو برای آنکه من به زحمت نیفتم، همه مسیر را دویده بود.
علمدار آسمان،ص27


دوشنبه 14 فروردین 1391

نماز و وقت آن

   نوشته شده توسط: M A S A    نوع مطلب :شهدا ،

 امام صادق علیه السلام:

هرگاه بنده، نماز را به وقت بخواند و آنرا پاس بدارد، آن نماز به گونه ای سپید و پاکیزه، به در گاه خدا بالا رفته و می گوید:«مرا حفظ کردی؛ خداوند تو را حفظ کند

و اگر نماز را به وقت نخواند،  نماز به سوی بنده بازگردانده شده و می گوید:«مرا ضایع کردی؛ خداوند تو را ضایع کند

بحار الانوار،ج83،ص9

 

 

نوجوانی شهید گشتاسب گشتاسبی:

فقط 14 سالش بود. شب عملیات رمضان دیدمش. تا نزدیکی های اذان صبح، پیش خودم بود. صدای اذان یکی از رزمنده ها آمد؛ اذان صبح شده بود. من بودم و گشتاسب و پیرمردی که کنارمان می جنگید.

باران آتش و گلوله، لحظه ای تمامی نداشت. پیرمرد گفت: مگر می شود توی این اوضاع نماز خواند و...؟

هنوز حرفهای پیر مرد تمام نشده بود که گشتاسب، حالت مردانه ای به خود گرفت و گفت:«عمو! حواست کجاست؟! یادت رفته که ما برای همین نماز آمدیم و داریم می جنگیم؟!»

بعدش هم «الله اکبر» گفت و شروع کرد به نماز خواندن!

خاطره از یکی از رزمندگان لشکر33المهدی جهرم


یکشنبه 13 فروردین 1391

سرما خورده

   نوشته شده توسط: M A S A    نوع مطلب :شهدا ،

نوجوانی شهید ابراهیم امیر عباسی:

مادر بهش گفت: ابراهیم، سرما اذیتت نمی کنه؟
گفت: نه مادر، هوا خیلی سرد نیست.
هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد.
دلم نیامد، همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریذم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید و رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود!
گفتم: کلاهت کو؟
گفت: اگه بگم، دعوا نمی کنی؟
گفتم: نه مادر؛ مگه چکارش کردی؟
گفت: یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد؛ امروز هم سرما خورده بود؛ دیدم کلاه برای اون واجبتره.

ساکنان ملک اعظم،منزل امیر عباسی،ص5


شنبه 12 فروردین 1391

فرزند شهید

   نوشته شده توسط: M A S A    نوع مطلب :شهدا ،

دست نوازش برای او کم بود
و سهم کودکی اش غصه های مبهم بود

پدر که رفت و از او عکس ماند و خاطره ای
و چفیه ای و پلاکی که سهم مریم بود

همیشه گریه مادر شروع یک زخم است
و خنده پدر از پشت قاب مرهم بود

گذشته بیست بهار از یتیمی اش اما
همیشه شادی او را غمی مرهم بود

عروس می شود امروز کودکت بابا
کنار سفره عقدش اجازه ات کم بود